![]() |
![]() |
|
| نيمه شب يـاس مي رقصيــد ******** ماه از سكوت ملموس شب بغض كرده بود |
|
شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟
مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن ....
ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...!
اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ...
راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟
براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست !
لابد اين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي صورتش زيباست ...
براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ...
قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ...
حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ...
يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داری ؟!
خوب بينديش
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یاس |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یاس |
|
|
یادم نمیره حرفاتو!!! یادم نرفته تا
هنوز!!!
یادمه آتیشم زدی رفتی عقب گفتی بسوز... حالا هر جا که هستی ، پای هرکی نشستی ، بدون این رسم رفاقت چندین و چند سالمون نبود آخه نبود .... اما بدون که نمی دونست که می خواد بشکنه خیلی زود ... آخه این زخم کاری ،چرا آروم نداری چرا می سوزی و می سازی و میگی دردی نداری، بگو، آخه بگو... درد نفرین تو هست، درد این زخم کاری، حتی دردایی که تو توو زندگی خود داری بدتره، ای دو رو...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یاس |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط یاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نيمه شب ياس مي رقصيد
ماه از سكوت ملموس شب بغض كرده بود. پنجره در ميان تازيانه هاي باد دست و پا مي زد چشمي درآينه خيس بود. تصويرش انعكاس روزهاي حسرت باري بودكه گذشت. نيمه شب كابوس لحظه هاييست كه من درآن گم شده ام.... |
| نوشته شده ها |
|
مهر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |